۱۳۹۹ دی ۸, دوشنبه

 از "همه باهم" تا " بیائید بهم بپیوندیم"

نقش حامیان بیانیه ١٤ نفر


عبدالحمید وحیدی
بیش از چهار دهه است  که سرزمین ما بدست منفورترین موجودات ضد بشری اشغال شده است. از آنجائیکه ذکر مصائب آن در همه نوشته ها و بیانیه ها از جمله " بیائید بهم بپیوندیم" رفته است ، دیگردلیلی نمی بینم  آنها را تکرار کنم.

اما آنچه مرا  بخروش در آورده است ، مشاهده این سطور بی مفهوم از سوی نگارندگان " بیائید بهم بپیوندیم" است که قطعآ آقای مسعود نقره کار یکی از بانیان آن است، که وجود ایشان در میان این جمع کافی است که فاتحه آن از همکنون خوانده شود. 

 آیا امروز به آقای نقره کاری که خوشبختانه تمام ویدئوها ، مصاحبه ها و نوشتجات ایشان در دسترس همگان است ، که  ایرانیان را تشویق می نمود که همه به بیانیه١٤ نفر بپیوندند و ایشان با همیاری آقایان بهروز ستوده و حسن اعتمادی توانستند در کوتاه مدت  بیش از ١٥٠٠ امضاء جمع آوری نمایند.  

آیا ایشان حق دارند قلم چرکین خود را برداشته و در" بیائید بهم بپیوندیم" چنین سطور ی را ردیف کنند:

آسیب شناسی جریان‌های فکری و سیاسی، و چهره‌ها و شخصیت‌های سیاسی اپوزیسیون، به ویژه در خارج از کشور نشان داده است که یکی از عوامل سبب سازِ ناتوانی‌ها و لغزش‌ها فرقه گرایی، خود حق بینی، خود محوری، "مصادره به مطلوب" و تعدد خود رهبرپنداران بوده است، و این در شرایطی ست که اپوزیسیون پراکنده و خیزش‌ها و جنبش‌های جاری در داخل کشور به دلایل گوناگون، از جمله بخاطر ابتلا به همین معضل و مشکل هنوز نتوانسته‌اند به عنوان بدیل فکری و سیاسی حکومت اسلامی مطرح شوند.

حال از تمام ایرانیان این پرسش را مطرح می کنم که سمبول و مروج این تفرقه انگیزی و نابسامانی چه کسی می باشد ؟ 

اگر آقای نقره کار و همراهان ایشان، براستی این عوامل را سد راه ایجاد یک اپوزیسیون راستین ارزیابی می کنند، پس روی سخن آنها  در ارتباط با " بیائید بهم بپیوندیم " با چه کسانی است؟

 اگر چنین ارزیابی آنان واقعیت دارد!، چگونه می توان این روشهای نامیمون را در کوتاه مدت اصلاح کرد تا  به یک اپوزیسیون مطلوب برسند؟

در واقع خود نگارندگان با بیان چنین سطوری، عملآ عدم توفیق خود را پیشاپیش اعلام کرده اند. و من سرانجامی  جز این در آن نمی یابم.

اما، بیانیه ١٤ نفر بسیاری از عوارض یاد شده درسطور فوق راحل کرده است. استقبال  مطلوبی که نسبت به آن متن صورت گرفت ، بسیاری را از نا امیدی به امید کشاند. حال  که آب در کوزه است،  ما می خواهیم برای دستیابی به آن ،گرد جهان بگردیم .

 اگر ما حامیان آن بیانیه نتوانیم از موقعیتی که برای ما فراهم شده است، استفاده کنیم، بدانید که هرگز دیگر چنین شانسی نصیب ما نخواهد شد. 

البته در اینجا لازم است به نکته مهمی اشاره کنم و آن اینست که بسیاری هیاهو بر داشته اند که چه نشسته اید!

می گویند میان خود آن ١٤ نفر اختلاف پیش آمده است و تا کنون چندین شقّه شده اند، حالا ما بیائیم دنبال آنها راه بیفتیم؟! در پاسخ به آنها می گویم که آیا شما یکی از کسانی را که در خیابانها فریاد زدند: اصولگرا ، اصلاح طلب! دیگه تمامه ماجرا! را می شناسید؟ قطعآ پاسخ منفی است ، اما بی تردید، متوجه انعکاس و نتایج آن فریاد   در میان ایرانیان، شده اید. پس محتوی سخن مهم است نه ویژیگی های افراد. دیگر. اگر هزاران مخالف اصلاح طلبان در رسانه ها و مطبوعات علیه آنها سخن می گفتند، می توانستند آن اثرگذاری را که آن شعارهای چند دقیقه ای که سرداده شد را بوجود آورند؟  بیانیه ١٤ نفر در یک جمله خلاصه شده است:" جمهوری اسلامی باید برود"

این شعاریست که ما بیش از سه دهه است که آنرا فریاد زده ایم، که اغلب این جماعت برای بقای آن قمه می کشیدند.

از آنجائیکه ما ایرانیان عادت کرده ایم که تنها به ظواهر بپردازیم ، دیگر محتوی برای ما ارزش ندارد. آیا آن ١٤نفر قرار بوده است پس از انتشار آن بیانیه ، دست بکارها ی دیگری بزنند که میانش بر اثر عدم توافق، اختلاف افتاده باشد؟ بفرض محال ، اگر احیانآ چنین امری واقعیت  داشته باشد، باز هم این موضوع چه ربطی به محتوای بیانیه دارد؟

بیانیه ١٤ نفررا کسانی امضاء کرده اند که همکنون شماری از آنها در سیاهچالهای مخوف بسختی به حیات خود ادامه می دهند و یکی از آنان با دارفانی ودا کرده است. 

 حال اگر نمی خواهیم  ایثار وشجاعت آنان را پاس بداریم ، لااقل بهمان امضاهای حمایتی خودمان احترام بگذاریم و بر سر آن پافشاری کنیم.

زمانیکه کسانی به امضاهای پیشین خود احترام نمی گذارند، چگونه انتظار دارند که دیگران  به امضاء های بعدی آنها اطمینان کنند؟  

بنابراین، من اعلام می دارم که از همان ابتدای صدور این بیانیه، یکی از حامیان سرسخت محتوی آن بیانیه بوده و هستم. آنچه که عملآ انجام داده  و در راه آن گام بر می دارم در اینست که  برای امضای آن ١٥٠٠ نفر ارج می گذارم وآنها را پایه گذاران  یک  جبهه  مهم که  من بر آن نام " جبهه مقاومت ملی ایران " که  البته هیچ ارتباطی با جبهه ملی که نماد آن " شادروان دکتر محمد مصدق" است، ندارد. زیرا نماد این جبهه " شاد روان دکتر محمد ملکی" می باشد.

از آنجائیکه آقای رضا پهلوی از همان ابتداء حمایت خود را ازاین بیانیه اعلام کرده اند ، ایشان هم جز " جبهه مقاومت ملی ایران "  می توانند  بعنوان یک شهروند همانند دیگران ظاهر شوند. الگوی این جبهه همانند" جبهه مقاومت ملی فرانسه" که در زمان اشغال نازی ها نقش بازی کرد، می باشد. 

امضاء کننده های این بیانیه که اسامی آنان کاملا در در دسترس می باشد، باید چند کاندیدای مورد توجه خود را معرفی نمایند، تا امضا کنندگان بیانیه  بتوانند یکی را جهت رهبری جبهه انتخاب نمایند. در هنگام رای گیری هر رای دهنده ای باید، نام خود را در کنارکاندیدای منتخب خود قید نماید تا رسمآ  منتشر شود. 

بنابراین، هر کسی را  که جبهه انتخاب نماید، او رهبر جبهه خواهد بود.

اهمیت  این موضوع در اینجاست که بهیچ عنوان، شائبه ای پیش نمی آید که امضاء کنندگان بیانیه١٤ نفر برای چنین روزی دست چین شده بودند، تا فلان فردی را انتخاب نمایند. همه بخوبی می دانیم که امروز همه ما ایرانیان بسیار بدبین نسبت بهم شده ایم. بنابراین ناگزیریم  تا جایی که می توانیم با احتیاط عمل نمائیم. 

 من از همکنون فریاد می زنم که در زیر" بیائید بهم بپیوندیم" کاسه ای زیر نیم کاسه است.

در حالیکه چه کسی می تواند تصور کند که در پیوند نانوشته و خود جوشی که بر اثر امضای متن بیانیه ١٤ نفر در میان ما ایرانیان بوجود آمد، کاسه ای زیر نیم کاسه نهفته شده باشد.،که امروز از همان جماعت فرهیخته در خواست شود جهت یک رای گیری شرکت نمایند.

حتی اگر از میان آن ١٥٠٠ نفر تنها ٥٠٠ نفر جهت انتخاب رهبر شرکت نمایند، همین رقم برای این جبهه یک مشروعیت کامل  ایجاد خواهد کرد که برای اولین بار پس از چهاردهه صورت گرفته است . 

چارچوب وظایف رهبر و هیئتی که او را همراهی خواهند کرد، همان خواهد بود که درمتن بیانیه ١٤ نفر ذکر شده است، و تا سرگونی نظام خدشه بردار نیست. 

آگر انتخاب کنندگان آقای رضا پهلوی را بعنوان رهبر " جبهه مقاومت ملی ایران" برگزیدند، ایشان تا سرنگونی اشغالگران  تنها بعنوان  آقای رضا پهلوی فعا لیت خواهند کرد نه شاهزاده رضا پهلوی.

این امر از این جهت دارای اهمیت است که گفته نشود که این جبهه قصد دارد آقای رضا پهلوی را بر تخت پادشاهی بنشا ند!

بنابر این، رهبر این جبهه همان نقش شناخته شده را که شارل دوگل در زمان اشغال فرانسه بدست نازیها ایفاءکرد را اعمال خواهد کرد. هدف جبهه مقاومت ملی به رهبری دوگل تنها یک چیز بود،" نجات وطن" از دست اشغالگران و لاغیر...

البته اینها کلیات طرح می باشد>>>>>>

با توجه به نگاهی که سایت دگرباوران نسبت به بیانیه داشته و دارد، رسمآ خود را ارگان " جبهه مقاومت ملی ایران" که همانا پیروی از مواضع  متن بیانیه  ١٤ نفر می باشد ، معرفی می کند، و درمقابل هراقدام تفرقه انگیزی با تمام توان مقاومت خواهد کرد. یاد آور می شوم که تا کنون جبهه مقاومت ملی جز حامیان ، نه رئیسی دارد و نه مرئوسی.

حال ، امیدوارم که دوستان  متوجه شده باشند که چرا در برابر سطور ذیل  بخروش در آمده ام : 

آسیب شناسی جریان‌های فکری و سیاسی، و چهره‌ها و شخصیت‌های سیاسی اپوزیسیون، به ویژه در خارج از کشور نشان داده است که یکی از عوامل سبب سازِ ناتوانی‌ها و لغزش‌ها فرقه گرایی، خود حق بینی، خود محوری، "مصادره به مطلوب" و تعدد خود رهبرپنداران بوده است، و این در شرایطی ست که اپوزیسیون پراکنده و خیزش‌ها و جنبش‌های جاری در داخل کشور به دلایل گوناگون، از جمله بخاطر ابتلا به همین معضل و مشکل هنوز نتوانسته‌اند به عنوان بدیل فکری و سیاسی حکومت اسلامی مطرح شوند.

خوش بود گر محک تجربه آید به میان          تا سیه روی شود هر که دراو غش باشد

هر چیز بگندد نمکش می زنند ، وای به روزی....... 

بیانیه ای که سرزمینی را لرزاند

article6.jpgمسعود نقره کار

آلفرد دریفوس زندانی جزیرۀ شیطان، همزمان که دنیا را "سیاهچاله ای تهی" می دید در یادداشت هایش ازباورش به عشق و عدالت نیز می نوشت، گوئی تردیدی نداشت قلب هائی که بیرون از زندان او، برای عشق و عدالت می تپند، بسیارند.
یکی از این قلب ها از آنِ نویسنده ای سرشناس بود که دردفاع از وی به مردم فرانسه و جهانیان نشان می داد با همان زیبائی های زندگی وعشقی که دریفوس را درزندان سرپا نگه داشته است، می توان سیاست را رام و انسانی کرد وبا قلم و قدم، سیاستمداران افسارگسیخته وفریبکار، دشمنان زیبائی و عشق را، مهارزد. تاریخ ازاین دست نویسندگان بارها به خود دیده است.
1
امیل زولا (۲ آوریل ۱۸۴۰- ۲۹ سپتامبر1902) رمان نویس، نمایش نامه نویس و روزنامه نگار فرانسوی ست که آثاردرخشان اش در سطحی گسترده در جهان ادبیات داستانی، مورد تحلیل، تفسیر و نقد قرار گرفته اند. آثارزولا، به عنوان نماینده مکتب ادبی ناتورالیسم، در حوزه های مختلف هنری از جمله سینما و تآترنیز تاثیرگذار بوده اند.
زولا را درعرصه ‌ی ادبیات بیشتربا مجموعه‌ی بیست‌ جلدی "روگن- ماکار" می‌شناسند ، اثری که در بارۀ جامعه‌ی فرانسه در دوران امپراطوری دوم فرانسه است . این رمان، 20 رمان مستقل اما درعینِ حال بهم پیوسته است که بسیاری از شخصیت ها در رمان ها تکرار می شوند. زولا به سال ۱۹۰۱ و ۱۹۰۲ نامزد کسب جایزه نوبل ادبیات بود اما موفق به کسب این جایزه نشد.
زولا به عنوان یک روزنامه نگار و خبرنگارسیاسی، بارها ناپلئون سوم را مورد انتقاد قرارداد و در رابطه با اینکه ناپلئون از موقعیت اش سوء استفاده می‌کرد، هشدار می داد.
زولا " اهل علم" نیز بود، به ویژه علم وراثت و تکامل. او باورداشت که انسان تحت تاثیر وراثت و محیط زندگی اش است، و این نگاه و باوررا در آثارش بازتاباند.
امیل زولا در تاریخ ۲۹ سپتامبر۱۹۰۲ در سن 62 سالگی بر اثر مسمومیت با منوکسید کربن و خفگی ناشی از آن در پاریس درگذشت. روایت های گوناگونی در باره مرگ زولا مطرح شده است، مرگی ناباورانه که فرانسه را لرزاند. در تشییع جنازۀ زولا بیش از 50 هزار نفر شرکت کردند. گفته شده است مخالفان زولا " نژادپرست ها و ناسیونالیست های افراطی" او را به قتل رساندند. " راه ‏شومینۀ خانه زولا به عمد بسته شده بود تا وی و همسرش بر اثر مسمومیت با منوکسید کربن خفه شوند. قاتل در بستر مرگ به این عمل ‏خود اعتراف کرده بود."‏
زولا در آرامگاه مونپارناس به خاک سپرده شد. سال ۱۹۰۸ طی مراسمی بازمانده های پیکر وی به " معبد پانتئون" ،آرامگاه ‏ بزرگان ومشاهیر فرانسه، انتقال داده شد.
2
امیل زولا اما نه فقط نویسنده و ادیبی بزرگ، که صدای آزادی در فرانسه نیز بود. او صدای آزادی سیاسی و عقیدتی، و صدای "حقیقت و عدالت" زمانه خود بود. او در تبرئهٔ افسر ارتش فرانسه، آلفرد دریفوس ازاتهام خیانت نقش اساسی داشت، افسری که در25 سپتامبر ۱۸۹۴ به اتهام جاسوسی دستگیر و پس از محکومیت به حبس ابد در جزیره شیطان درگویان فرانسه به زندان انداخته شد. دریفوس بارها گفته بود" کسی خیانت کرده، ولی آن کس من نیستم". ‏دریفوس در زندان مورد شکنجه های روحی و جسمی قرارگرفت، اما ‏همچنان بر بیگناهی خود اصرار ورزید. ‏‏
زولا به دلیل حمایت از دریفوس و محکوم کردن عمل دادگاه و اعتراض به آن، و انتشار بیانیه " من متهم می کنم
‏" آقایان، ... مردان اهل قلم، فیلسوفان و دانشمندان از همه سو در حال خیزش هستند و ‏خواهان به کرسی نشستن هوش و خرد ... دریفوس بیگناه است. من سوگند می ‏خورم. من جانم را بر سر این حرف می گذارم. شرفم را گرو می گذارم... دیگر بس ‏است... من هیچ بلندپروازی سیاسی ‏ندارم و برای هیچ فرقه و گروهی تره خرد نمی کنم. من یک نویسنده و یک انسان آزادم. ..."
زولا به یک سال زندان و سه هزار فرانک جریمه محکوم شد، او اما به انگلستان گریخت. دراین دوران سختی های خانوادگی و کاریِ بسیاری را متحمل شد. ‏ازانگلستان در نامه ای به همسرش نوشت:
" توانایی لذت بردن از زندگی در خارج از فرانسه را ندارم... سخت ترین لحظات من هستند."
در ۳۰ آگوست ۱۸۹۸ اعلام شد اسناد منتشرشده علیه دریفوس جعلی بوده است. حکم دادگاه در ‏مورد زولا نیز اعتبار خود را از دست داد و زولا به وطن بازگشت.
‏آلفرد دریفوس که تبرئه شده بود، ضمن دریافت نشان لژیون دو نوردر مقام فرمانده ‏کل دانشکدۀ افسری، مشغول به خدمت شد. وی در جنگ اول جهانی به مقام ژنرالی رسید. دریفوس ‏سرانجام درسال ۱۹۳۵ درگذشت، شخصیتی که در بارۀ ماجرای محاکمه اش "فقط در فاصله سال های 1894 تا 1906 بیش از هزارکتاب و ده ها هزار مقاله انتشار یافت."
3
امیل زولا در دفاع از دریفوس نخستین بیانیه اش را به ‏نام "در دفاع از یهودیان" که بیانیه ای علیه نژادپرستی بود، درفیگارو منتشر کرد. بیانیه زولا، خطاب "به جوانان" تحریک شده علیه دریفوس نیز در ۱۴ دسامبر ‏‏۱۸۹۷ انتشار یافت. او به این جوانان هشدار داد: " آنان وامدار ‏کوشش های پدرانی متفکرند و به خاطر فداکاری های آنان است که در اجتماعی دمکراتیک ‏زندگی می کنند". بیانیه های زولا خطاب به "سندیکا" و "خطاب ‏به فرانسه" نیز درسطحی وسیع انتشار یافت.
بیانیه " من متهم می کنم"، که صدها تن از شخصیت های فرهنگی، سیاسی و علمی پای آن امضاء گذاشتند، در 13 ژانویه 1889 منتشر شد. این بیانیه توسط ‏ ژرژ کلمانسو، روزنامه نگار، سیاستمدار و متفکربرجسته، منتشر شد. انتشار ‏این بیانیه ، درفرانسه ای که در آن آزادی بیان و مطبوعات وجود داشت، انعکاس گسترده و دوراز انتظاری را سبب شد. امیل زولا در این بیانیه روی حقیقت ،عدالت، جمهوریت و حقوق بشر تاکید کرد و به رئیس ‏جمهور فرانسه هشدار داد و اتهام زدن به دریفوس را پایمال کردن عدالت و جمهوری خواند. زولا نوشت:‏
" شرم ‏آور است که می بینیم حقیقت و عدالت پایمال شده اند. ‏‏....من هیچ یک از کسانی را که متهم می کنم، نمی ‏شناسم و هرگزآن ها را ندیده ام. کینه و نفرتی نسبت به آنها ندارم. من،آنان را فقط ‏واحدهای عملیاتی و تجسم تباهکاری های اجتماعی می دانم. ...من یک هدف دارم: ‏تاباندن نور راستی به نام بشریتی که رنج فراوان کشیده و حق خوشبختی دارد. اعتراض ‏سوزان من تنها فریادی است از ژرفای روحم. بگذار مرا به پیشگاه قانون فرا بخوانند، بگذار ‏بازجویی از من در برابر افکار عمومی انجام شود..."
و این سخنان در شرایطی برزبان آورده می شد که " موریس بارس" نویسنده و سیاستمدارنژادپرست و ناسیونالیست مشهور فرانسوی می نوشت : " هیچ دلیلی برای اثبات خیانت دریفوس نیاز نیست، یهودی بودن دریفوس به تنهایی برای وجود استعداد خیانت کاری در نزد او ویا خائن بودنش درعمل کفایت می کند."
در ۲۴ دسامبر ۱۹۰۰ حکم بخشودگی دریفوس صادر شد، اما زولا آن راکافی ندانست و تا اعلام بیگناهی دریفوس پافشاری کرد.
"...وحشت کابوس به جا خواهد ماند. شما ‏حقیقت را خاک کردید، ولی حقیقت زیر زمین نقب می زند و روزی همه جا خواهد رویید..."
" عدالت ‏تنها در پیش زمینۀ حقیقت وجود دارد و خوشبختی تنها در پیش زمینۀ عدالت... ملت فرانسه ‏زمانی به استحکام می رسد که از طریق آموزش بنیادین همۀ شهروندان، توانایی جاری کردن ‏حقیقت و عدالت را بیابد..."
تکراراین بیانِ ماندگار را آخرین جملۀ زولا پیش از خاموشی ابدی دانسته اند.‏
4
امیل زولا یکی از نمونه ها و نماد های روشنفکری جهان است. او نشانه ها و ویژگی های روشنفکری را در گفتار و کردارش نمایاند. پرسشگری و سنجشگری او، ، آزاد اندیشی و آزادیخواهی او، و تلاش اش برای رسیدن به حقیقت و دستیابی به عدالت، انسانگرایی و وفاداری اش به اصول جهانشمول حقوق بشر از ویژگی های امیل زولا بود. زولا در برابر روشنفکر ستیزان و شبه روشنفکران نیز جانانه ایستاد، به ویژه در برابر کسانی که آلوده به ایدئولوژی نژادپرستی و ناسیونالسم افراطی بودند، که برای نمونه می توان به " موریس بارس" یکی از نمایندگان ناسیونالیسم محافطه کارو ایدئولوژی نژاد پرستی در فرانسه اشاره کرد. زولا در این راه یاران پایدار، متزلزل و مخالفان و دشمنان بسیاری را تجربه کرد. نحوه و محتوی مداخله گری امیل زولا در ماجرای دریفوس یکی از بزرگترین عوامل رشد و تعمیق روشنفکری در جهان است.
حتی آنان که با کارهای ادبی او موافق و همراه نبودند نتوانستند و نخواهند توانست بر شخصیت روشنفکرانه او چشم ببندند. آنتوان چخوف با شنیدن خبر درگذشت زولا گفت:
" امروزغمگینم. زولا مرد. مرگ او خیلی غیرمنتظره و درواقع نابهنگام بود. ازاو به عنوان نویسنده خوشم نمی آمد ولی در سال های گذشته که قضیۀ دریفوس سرزبان ها بود، او را چون یک انسان تحسین می کردم."
‏ ******
منابع:
1- بیژن رضائی، " ماجرای دریفوس" و سلسله مراتب ارزشها، آرش( پاریس) ، شماره 36 و 37
2- نامه های چخوف، ترجمه هوشنگ پیرنظر، تهران، آگاه، 1354
3- شیریندخت دقیقیان، روشنفکر به روایت سخن و کنش امیل زولا
http://falsafeh.com/روشنفکر-به-روایت-سخن-و-کنش-امیل-زولا/
4-https://www.britannica.com/biography/Alfred-Dreyfus
5-https://www.britannica.com/biography/Emile-Zola
6-https://www.youtube.com/watch?v=7cGMaU7fxck
7-https://www.marxists.org/archive/zola/1898/jaccuse.htm
Iaccuse!, Letter to the President of Republic, Emile Zola, 1898
گویا نیوز

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر