۱۴۰۵ مهر ۲۴, جمعه


ایران‌گرایی در آینۀ موسیقی ایران، 

علی پیرابی

 نشریه شهریور

هرگاه سخن از ایران‌گرایی به میان می‌آید، ذهن بیشتر ما به سوی تاریخ سیاسی، مفهوم ملت، جنبش مشروطه، زبان پارسی، مرزهای جغرافیایی یا اندیشه‌های روشنفکران دو سده اخیر می‌رود. گویی ایران‌گرایی تنها در کتاب‌های تاریخ، رساله‌های سیاسی یا گفت‌وگو درباره دولت و ملت معنا پیدا کرده است. اما اگر اندکی از این نگاه فاصله بگیریم، با پرسشی روبه‌رو می‌شویم که کمتر درباره آن اندیشیده‌ایم: آیا می‌توان ایران را شنید؟

پاسخ این پرسش شاید در نگاه نخست دور از ذهن به نظر برسد، اما ریشه‌ای تاریخی و فرهنگی دارد. ایران تنها با سرزمین، حکومت یا مرزهای سیاسی تعریف نمی‌شود.>>>>>>>

آنچه در طول هزاران سال، با وجود جنگ‌ها، فروپاشی سلسله‌ها، مهاجرت‌ها و دگرگونی‌های اجتماعی، نام و خاطره ایران را زنده نگه داشته است، مجموعه‌ای از عناصر فرهنگی بوده که نسل به نسل انتقال یافته‌اند: زبان پارسی، شاهنامه، آیین‌هایی چون نوروز و یلدا، معماری، نگارگری، خوشنویسی و البته موسیقی.

گروه موسیقی اشراق 


 
موسیقی در این میان جایگاهی ویژه دارد. بسیاری از آثار مکتوب در گذر زمان از میان رفته‌اند، بسیاری از بناها ویران شده‌اند و حکومت‌های بی‌شماری آمده و رفته‌اند، اما نغمه‌ها، آوازها و سنت‌های موسیقایی همچنان در حافظه مردم باقی مانده‌اند. موسیقی تنها بیانگر احساسات یک جامعه نیست؛ بخشی از حافظۀ تاریخی و فرهنگی آن نیز هست. برای بسیاری از ایرانیان، به‌ویژه کسانی که سال‌ها دور از وطن زیسته‌اند، شنیدن چند جمله از یک آواز قدیمی یا صدای سازی آشنا، بیش از دیدن هر تصویر یا خواندن هر کتابی، حس ایران را زنده می‌کند. موسیقی بی‌آنکه نیازمند ترجمه باشد، انسان را به جغرافیا، زبان و گذشته‌ای پیوند می‌دهد که شاید سال‌ها از آن فاصله گرفته باشد.

ایران‌گرایی نیز پیش از آنکه به مفهومی سیاسی تبدیل شود، در فرهنگ ایران حضور داشته است. پیش از آنکه روزنامه‌های عصر مشروطه از ملت و وطن بنویسند، شاعران، موسیقی‌دانان و روایتگران این سرزمین، هر یک به شیوۀ خود از ایران سخن گفته بودند؛ شاید نه با همین واژگان، اما با همان احساس تعلق. این احساس در شاهنامه فردوسی، در غزل‌های حافظ، در آیین‌های کهن، در نام شهرها و پهلوانان و در نغمه‌هایی که سده‌ها سینه‌به‌سینه منتقل شده‌اند، دیده و شنیده می‌شود.

از این منظر، موسیقی ایرانی تنها در ایران پدید نیامده است؛ خود نیز یکی از سازندگان مفهوم ایران بوده است. همان‌گونه که زبان پارسی تنها وسیله ارتباط نبود و به شکل‌گیری یک حوزه فرهنگی گسترده یاری رساند، موسیقی نیز فراتر از یک هنر عمل کرده است. این موسیقی در طول قرن‌ها جغرافیای فرهنگی ایران را به یاد سپرده، شعر پارسی را با خود همراه کرده، روایت‌های تاریخی را زنده نگه داشته و گروه‌های گوناگون این سرزمین را، با همه تفاوت‌هایشان، در میراثی مشترک گرد آورده است. موسیقی ایرانی تنها بازتاب هویت ایرانی نیست؛ یکی از سازندگان آن نیز هست.

**موسیقی یادگار ماندنیِ ایران**

از موسیقی ایران باستان، آن‌گونه که امروز بتوان آن را با اطمینان بازسازی و اجرا کرد، چیزی در دست نداریم. نه نت‌نویسی آن دوران باقی مانده و نه صدایی که بتوان شنید. با این حال، منابع تاریخی و ادبی نشان می‌دهند که موسیقی در فرهنگ ایران جایگاهی بلند داشته است. نام‌هایی چون باربد، نکیسا، بامشاد و رامتین تنها یادگار چند هنرمند نیستند؛ نماد دورانی‌اند که موسیقی بخشی از شکوه فرهنگی ایران به شمار می‌رفت.

در روایت‌های مربوط به دربار خسرو پرویز، باربد تنها نوازنده‌ای چیره‌دست نیست. او هنرمندی‌ست که برای مناسبت‌ها، جشن‌ها و رویدادهای گوناگون آهنگسازی می‌کرده است. «هفت خسروانی»، «سی لحن» و روایت‌هایی که بعدها در ادبیات پارسی بازتاب یافتند، نشان می‌دهند که موسیقی در آن روزگار زبانی برای روایت، یادآوری و حفظ فرهنگ بوده است. حتی اگر بخشی از این روایت‌ها رنگ افسانه گرفته باشد، ماندگاری خود آن‌ها از اهمیت موسیقی در ذهن ایرانیان خبر می‌دهد.

پس از ورود اسلام نیز سنت‌های موسیقایی ایران یکباره از میان نرفتند. فرهنگ ایرانی در ساختار سیاسی و دینی تازه دگرگون شد، اما بخشی از دانش و تجربه پیشین در قالب‌های دیگر ادامه یافت. بسیاری از اندیشمندانی که پایه‌های نظری موسیقی در جهان اسلام را استوار کردند، از حوزه فرهنگی ایران برخاسته بودند. فارابی با نگاه فلسفی و علمی خود، ابن‌سینا با تحلیل‌های نظری و عبدالقادر مراغی با نوشته‌ها و تجربه عملی خویش، هر یک حلقه‌ای از زنجیره‌ای شدند که گذشته را به آینده پیوند داد.

اگر شاهنامه را حافظه نوشتاری ایران بدانیم، ردیف موسیقی ایرانی را می‌توان حافظه شنیداری آن نامید. همان‌گونه که فردوسی با واژه‌ها، بخشی از تاریخ و جهان اسطوره‌ای ایران را برای آیندگان نگاه داشت، موسیقی ایرانی نیز با نغمه‌ها احساس تعلق به این سرزمین را زنده نگه داشت؛ احساسی که نه به مرزهای سیاسی وابسته بود و نه به دوام یک حکومت.

**پیوند موسیقی با زبان و شعر پارسی**

این حافظه شنیداری پیوندی ژرف با زبان پارسی دارد. در بسیاری از نمونه‌های موسیقی ایرانی، دشوار می‌توان میان شعر و نغمه مرزی روشن کشید. کلام تنها متنی نیست که بر موسیقی افزوده شده باشد و موسیقی نیز صرفاً آرایشی برای زیباتر شنیده شدن شعر نیست. این دو قرن‌ها در کنار یکدیگر زیسته‌اند و بخشی از جهان عاطفی ایرانیان را ساخته‌اند.

از همین رو، آواز ایرانی را می‌توان شیوه‌ای برای تفسیر شعر پارسی دانست. بسیاری از ایرانیان نخستین بار ابیاتی از حافظ، سعدی، مولوی، فردوسی یا باباطاهر را نه در کتاب، بلکه از زبان خوانندگان شنیده‌اند. گاه بیتی که در میان صدها بیت یک دیوان پنهان مانده بود، با اجرای موسیقایی در خاطره جمعی جای گرفته و نسل‌ها تکرار شده است. موسیقی به شعر امکان داده است از کتابخانه و محفل ادبی فراتر رود و وارد خانه، سفر، آیین، خلوت و زندگی روزمره مردم شود.

فردوسی جایگاهی متفاوت دارد. شاهنامه بیش از آنکه با غزل‌خوانی دستگاهی پیوند داشته باشد، با سنت روایت، نقالی، شاهنامه‌خوانی و موسیقی حماسی همراه است. وزن استوار شاهنامه، نام پهلوانان، تصویر نبردها، سوگ قهرمانان و ستایش خرد و داد، ظرفیت موسیقایی ویژه‌ای به آن داده است. هنگامی که ابیات شاهنامه با لحن حماسی اجرا می‌شوند، شعر از صفحه بیرون می‌آید و به رخدادی جمعی بدل می‌گردد. شنونده تنها داستانی کهن را دنبال نمی‌کند؛ با بخشی از حافظه تاریخی و اسطوره‌ای ایران روبه‌رو می‌شود.

پیوند شعر و موسیقی به سنت دستگاهی محدود نیست. در موسیقی نواحی نیز دوبیتی‌های خراسان، بیت‌های کردی، ترانه‌های لری، منظومه‌های آذری، آوازهای گیلکی و مازندرانی، شعرهای بلوچی و سروده‌های قشقایی، هر یک بخشی از تجربه مردمان این سرزمین را حفظ کرده‌اند. موسیقی در بسیاری از این نمونه‌ها جایی است که زبان محلی، خاطره کوچ، رنج کار، عشق، سوگ و پیوند با سرزمین در آن باقی مانده است.

ایران همواره سرزمینی چندزبانه بوده است. زبان‌ها و گویش‌های گوناگون در حاشیه فرهنگ آن قرار نداشته‌اند، بلکه بخشی از متن زندگی آن بوده‌اند. موسیقی به این زبان‌ها امکان داده است که حتی در دوره‌هایی که کمتر نوشته شده‌اند، همچنان شنیده و منتقل شوند. مادری که ترانه‌ای را برای کودک خود می‌خواند یا بخشی‌ای که روایتی طولانی را با ساز بازمی‌گوید، تنها اثری هنری اجرا نمی‌کند؛ بخشی از زبان و حافظه جامعه خود را به نسل بعد می‌سپارد.

در کنار این گوناگونی، زبان پارسی نیز طی سده‌ها میدان مشترکی برای ارتباط فرهنگی میان بخش‌های مختلف ایران بوده است. بسیاری از موسیقی‌دانان، فارغ از زبان مادری خود، با شعر پارسی آواز خوانده‌اند و آثار فردوسی، سعدی، حافظ و مولوی را به گوش مردمانی در شهرها و نواحی مختلف رسانده‌اند. موسیقی هم زبان‌های محلی را حفظ کرده و هم به گسترش زبان فرهنگی مشترک یاری رسانده است. این دو کارکرد در تضاد نیستند. فرهنگ ایران از راه حذف تفاوت‌ها دوام نیاورده، بلکه میان گوناگونی و حافظه مشترک پیوند برقرار کرده است.

**ردیف دستگاهی: جغرافیایی که شنیده می‌شود**

همین پیوند میان زبان، نغمه و جغرافیا را می‌توان در خود ردیف موسیقی ایران دید. ردیف معمولاً مجموعه‌ای از دستگاه‌ها، آوازها و گوشه‌ها دانسته می‌شود؛ نظامی که طی نسل‌ها در حافظه استادان باقی مانده و از راه آموزش شفاهی منتقل شده است. اما ردیف تنها مجموعه‌ای از الگوهای ملودیک نیست. در نام‌های آن ردّی از جغرافیا، تاریخ، اقوام و خاطره فرهنگی ایران دیده می‌شود؛ گویی بخشی از نقشه این سرزمین نه بر کاغذ، بلکه در نغمه‌ها ثبت شده است.

نام‌هایی چون اصفهان، عراق، شوشتری، دشتی، دیلمان، خاوران، بختیاری، افشاری و بیات ترک، تنها عنوان‌هایی فنی نیستند. هر یک به جهانی بیرون از موسیقی اشاره دارند: شهری، ناحیه‌ای، قومی، خاطره‌ای تاریخی یا مسیری فرهنگی. حتی اگر امروز نتوان برای همه آن‌ها نسبتی مستقیم و قطعی با محل یا قوم هم‌نامشان اثبات کرد، باقی ماندن این نام‌ها در ردیف، خود نشانه پیوند موسیقی با حافظه تاریخی و جغرافیایی است.

نام عراق نیز چندلایه است. در متون تاریخی، عراق همیشه به مرزهای سیاسی امروز اشاره نداشته است. عراق عجم و عراق عرب از جغرافیایی خبر می‌دهند که در دوره‌های مختلف معنای متفاوتی داشته است. حضور این نام در موسیقی یادآور جهانی است که در آن، مرزهای فرهنگی با خطوط سیاسی امروز یکسان نبودند و موسیقی‌دانان، شاعران و نغمه‌ها در پهنه‌ای گسترده رفت‌وآمد می‌کردند.

این نام‌ها نشان می‌دهند که موسیقی ایران در انزوا شکل نگرفته است. ردیف جهانی بسته و یکدست نیست؛ از رفت‌وآمد و تأثیر متقابل فرهنگ‌ها خبر می‌دهد. ایران‌گرایی فرهنگی نیز نباید با بستن مرزها و انکار پیوندها اشتباه گرفته شود. موسیقی ایران در گفت‌وگو با فرهنگ‌های عربی، ترکی، هندی، آسیای میانه و قفقاز شکل گرفته، از آن‌ها اثر پذیرفته و بر آن‌ها اثر گذاشته است. قدرت فرهنگ ایران نه در انزوا، بلکه در توان جذب و بازآفرینی عناصر گوناگون بوده است.

ردیف از این منظر نوعی آرشیو فرهنگی است؛ آرشیوی که نه در قفسه کتابخانه، بلکه در ذهن، گوش و دست موسیقی‌دانان نگهداری شده است. در این آرشیو، نام شهرها در کنار نام اقوام، واژه‌های پارسی در کنار نشانه‌های فرهنگی دیگر و خاطره دوره‌های تاریخی در کنار ذوق استادان قرار گرفته‌اند. اگر شاهنامه بخشی از جغرافیای اسطوره‌ای و تاریخی ایران را در زبان حفظ کرده است، ردیف نیز بخشی از جغرافیای فرهنگی آن را در صدا نگاه داشته است.

**ایران وحدتی از صداهای گوناگون است**


با این حال، برای شنیدن ایران نمی‌توان تنها به ردیف بسنده کرد. بیرون از فضای دستگاه‌ها و گوشه‌ها، در کوهستان‌ها، دشت‌ها، بیابان‌ها، روستاها، بندرها و شهرهای مختلف، سنت‌های موسیقایی دیگری زیسته‌اند که هر یک روایتی ویژه از ایران را حمل می‌کنند. موسیقی کردی، لری، بلوچی، ترکمنی، آذری، گیلکی، مازندرانی، خراسانی، قشقایی، عربی جنوب و ده‌ها سنت دیگر، صداهایی جداافتاده در حاشیه یک فرهنگ مرکزی نیستند؛ بخشی از پیکره فرهنگی ایران‌اند.

موسیقی لرها و بختیاری‌ها با زندگی ایلی، کوچ، طبیعت، عروسی و سوگ درآمیخته است. در بلوچستان، موسیقی با جغرافیای منطقه و پیوندهای تاریخی آن با سواحل دریای عمان، هند و جنوب آسیا رنگی ویژه یافته است. موسیقی ترکمن نیز جهانِ دشت، اسب، سفر و روایت‌های بخشی‌ها را نگاه داشته است. در آذربایجان، عاشیق شاعر، نوازنده، خواننده و راوی است و موسیقی او هم بخشی از فرهنگ ایران و هم مرتبط با جهان گسترده فرهنگ‌های ترک‌زبان است.

پرسش این است که چه چیزی این همه تفاوت را درون مفهومی به نام ایران گرد می‌آورد. پاسخ را نمی‌توان فقط در شباهت‌های موسیقایی جست. آنچه این سنت‌ها را به هم پیوند می‌دهد، مجموعه‌ای از تجربه‌های تاریخی، هم‌زیستی طولانی، رفت‌وآمدهای فرهنگی و احساس تعلق به سرزمینی مشترک است.

ایران‌گرایی فرهنگی از بالا بر این صداها تحمیل نمی‌شود؛ از کنار هم قرار گرفتن آن‌ها شکل می‌گیرد. فرهنگ مشترک جایگزین فرهنگ‌های محلی نیست و وحدت به معنای حذف تفاوت نیست. هرچه شناخت ما از تنوع موسیقی ایران بیشتر شود، درکمان از خود مفهوم ایران نیز ژرف‌تر خواهد شد.

**مشروطه و تولد نوای وطن**


این صداهای گوناگون در عصر مشروطه معنایی سیاسی و اجتماعی تازه یافتند. جنبش مشروطه تنها ساختار قدرت را به پرسش نکشید؛ زبان، ادبیات، مطبوعات و موسیقی را نیز دگرگون کرد. واژه‌هایی چون ملت، وطن، آزادی، قانون و عدالت به تدریج وارد شعر و تصنیف شدند. موسیقی دیگر فقط زبان عشق، عرفان یا بزم نبود؛ می‌توانست از سرنوشت جامعه سخن بگوید و احساس تعلق به ایران را به نیرویی جمعی تبدیل کند.

عارف قزوینی در این میان جایگاهی ویژه دارد. او شاعر، آهنگ‌ساز و خواننده‌ای بود که زندگی هنری‌اش با رویدادهای سیاسی زمانه پیوند خورد. اهمیت عارف تنها در ساختن چند تصنیف میهنی نیست؛ او میان سنت موسیقایی قاجار و زبان تازه جامعه مشروطه پیوندی برقرار کرد. قالب تصنیف را که بیشتر برای مضمون‌های عاشقانه و بزمی به کار می‌رفت، به رسانه‌ای برای اعتراض، سوگواری ملی و بیداری اجتماعی بدل ساخت.

تصنیف «از خون جوانان وطن» نمونه‌ای روشن است. سوگ جوانان در این اثر، سوگ یک خانواده یا فرد نیست؛ سوگ وطن است. اندوه با دعوت به بیداری درهم می‌آمیزد و موسیقی واقعه سیاسی را به تجربه‌ای انسانی تبدیل می‌کند. شنونده پیش از آنکه جزئیات تاریخی را بداند، درد آن را احساس می‌کند.

شعر ملک‌الشعرای بهار نیز در شکل دادن به زبان اجتماعی و میهنی موسیقی سهم داشت. «مرغ سحر» با شعر بهار و آهنگ مرتضی نی‌داوود، نمونه‌ای ماندگار از پیوند تمثیل شاعرانه، اعتراض به استبداد و امید به رهایی است. مرغ، قفس، شب و سحر، استعاره‌هایی‌اند که به یک رویداد تاریخی محدود نمانده‌اند. هر نسل می‌تواند شب و قفس خود را در آن ببیند.

**وزیری، معمارِ موسیقی ایران مدرن**

مشروطه موسیقی را به زبان ملت نزدیک کرد، اما ساختن موسیقی ایران مدرن به شور میهنی و تصنیف سیاسی محدود نمی‌شد. جامعۀ جدید به مدرسه، روش آموزش، نت‌نویسی، ارکستر و نهادهای پایدار نیاز داشت. شخصیتی که این وظیفه را با بیشترین جدیت دنبال کرد، علینقی وزیری بود.

وزیری یکی از نخستین موسیقی‌دانانی بود که مسئله تجدد در موسیقی را به صورت برنامه‌ای جامع مطرح کرد. اهمیت او تنها در نوازندگی تار، آهنگ‌سازی یا نوشتن کتاب آموزشی خلاصه نمی‌شود. او موسیقی را بخشی از مسئله بزرگ‌تر ساختن ایران مدرن می‌دانست. برای او، دگرگونی موسیقی از تحول آموزش، فرهنگ عمومی و منزلت اجتماعی هنرمند جدا نبود.

اقامت او در اروپا، تفاوت میان وضعیت موسیقی در ایران و نهادهای آموزشی غرب را برایش آشکارتر کرد. در ایران، آموزش بیشتر بر حافظه، تقلید و رابطه خصوصی استاد و شاگرد استوار بود. در اروپا، موسیقی در هنرستان، دانشگاه، تالار کنسرت و نظام نشر حضور داشت. وزیری از این تجربه به این نتیجه نرسید که موسیقی ایرانی باید با موسیقی غربی جایگزین شود؛ می‌پرسید چگونه می‌توان ابزارهای نوین آموزش و آهنگ‌سازی را برای گسترش موسیقی ایران به کار گرفت.

پس از بازگشت، مدرسه موسیقی خود را تأسیس کرد و آموزش ساز، سلفژ، نت‌خوانی، نظریه و اجرای گروهی را کنار یکدیگر قرار داد. هدفش این بود که موسیقی از دانشی محدود به حلقه‌های بسته بیرون آید و بتوان آن را با برنامه و کتاب آموزش داد. این اقدام مفهوم خود موسیقی‌دان‌ را نیز تغییر می‌داد. هنرمند می‌توانست آموزگار رسمی، مؤلف، نظریه‌پرداز و رهبر گروه باشد.

میراث وزیری را نباید ستایش بی‌چون‌وچرا کرد و نه به غرب‌زدگی فروکاست. او می‌خواست موسیقی ایران تغییر کند تا باقی بماند. منتقدانش نگران بودند که در این تغییر، همان چیزی که باید حفظ شود از میان برود. کشاکش میان این دو نگرانی، بخش بزرگی از تاریخ موسیقی معاصر ایران را ساخته است.

**نهادها، رادیو و موسیقی ملی**


در دوران پهلوی، موسیقی وارد مرحله‌ای شد که نهادهای دولتی، هنرستان، رادیو و ارکستر نقش گسترده‌تری یافتند. جامعه ایران از سال‌های مشروطه به بعد دگرگون شده بود. شهرها گسترش می‌یافتند، طبقه متوسط جدید شکل می‌گرفت و مردم از راه صفحه گرامافون و سپس رادیو با جهان صوتی گسترده‌تری روبه‌رو می‌شدند.

روح‌الله خالقی در این دوره نقشی بنیادین یافت. او شاگرد وزیری بود، اما صرفاً مفسر اندیشه‌های استاد باقی نماند. خالقی بسیاری از آرمان‌های او را با شناختی عمیق از موسیقی ایرانی و زبانی نرم‌تر دنبال کرد. اگر وزیری راه را با جدال و نظریه‌پردازی گشود، خالقی کوشید این راه را به نهادی پایدار تبدیل کند.

در نگاه خالقی، موسیقی ملی نه تکرار بی‌تغییر گذشته بود و نه تقلید از اروپا. ردیف و دستگاه سرچشمه اصلی بودند، اما باید امکان حضور در ارکستر، مدرسه، رادیو و قطعه‌سازی جدید را پیدا می‌کردند. انجمن موسیقی ملی و سپس هنرستان موسیقی ملی، گام‌هایی اساسی در این مسیر بودند.

تصنیف «ای ایران» یکی از ماندگارترین نمونه‌های این جریان است. شعر حسین گل‌گلاب و موسیقی خالقی در فضای اشغال ایران در جنگ جهانی دوم پدید آمد؛ زمانی که استقلال کشور به مسئله‌ای عینی تبدیل شده بود. «ای ایران» سرزمین را مستقیماً خطاب قرار می‌دهد و دلبستگی به آن را با آمادگی برای پاسداری از وطن درهم می‌آمیزد.

رادیو مهم‌ترین عامل گسترش موسیقی در جامعه پهلوی بود. پیش از آن، دسترسی به هنرمند برجسته به حضور در یک شهر یا مجلس وابسته بود. رادیو برای نخستین بار صدا را به صورت منظم به خانه‌های بسیاری رساند. نوازنده دیگر تنها برای جمعی روبه‌روی خود نمی‌نواخت؛ شنوندگانی در سراسر کشور اجرای او را دنبال می‌کردند.

برنامه «گل‌ها» در این میان جایگاهی یگانه دارد. شعر، دکلمه، آواز، تکنوازی و قطعه ارکستری در ساختاری سنجیده کنار یکدیگر قرار می‌گرفتند. شنونده تنها یک ترانه دریافت نمی‌کرد؛ وارد جهانی ادبی و موسیقایی می‌شد که او را به شنیدن دقیق دعوت می‌کرد.

**موسیقی پس از شورش ۵۷ (انقلاب اسلامی)**

با شورش ۵۷، این فضای گسترده با گسستی عمیق روبه‌رو شد. ساختار سیاسی تغییر کرد و جایگاه موسیقی، رسانه، ارکسترها، آواز زنان و صنعت ضبط نیز دگرگون شد. بسیاری از هنرمندان امکان ادامه فعالیت پیشین را از دست دادند و شمار زیادی مهاجرت کردند. بخش بزرگی از حافظه شنیداری جامعه از فضای رسمی حذف شد.

موسیقی دستگاهی نیز در فضای خفقان سیاسیِ ساختار تازه با ممنوع شدن ژانرهای دیگر موسیقی، امکان بیشتری برای ادامه یافتن پیدا کرد. پیوند آن با شعر کلاسیک و تصویری از فرهنگ «اصیل» سبب شد نسبت به بسیاری از گونه‌های دیگر مشروعیت نسبی بیشتری داشته باشد. گروه‌های شیدا و عارف و جریان چاووش نیز نشان دادند که موسیقی دستگاهی می‌تواند زبان اعتراض و آرمان‌خواهی، هر چند به غلط و گمراهی، باشد.

محمدرضا شجریان در این دوره جایگاهی ویژه پیدا کرد. صدای او برای چند نسل با شعر پارسی، آواز دستگاهی و تجربه‌های اجتماعی مختلف پیوند خورد. موضع‌گیری‌های اجتماعی او نیز در سال‌های بعد، همان صدا را با اعتراض و فاصله گرفتن از قدرت همراه کرد.

**مهاجرت و حافظه شنیداری**

بزرگ‌ترین پیامد شورش ۵۷ برای موسیقی، مهاجرت گسترده هنرمندان بود. تهران و شهرهای ایران دیگر تنها مراکز تولید موسیقی ایرانی نبودند. لس‌آنجلس، لندن، پاریس، کلن، هامبورگ و تورنتو به بخش‌هایی از جغرافیای تازه موسیقی ایران تبدیل شدند.

در مهاجرت، موسیقی کارکردی تازه یافت. ترانه‌ای که در ایران تنها عاشقانه بود، در خارج از کشور می‌توانست یادآور خانه، زبان، خیابان و دوران ازدست‌رفته باشد. مضمون وطن، غربت، بازگشت و جدایی در موسیقیِ مهاجرت گسترش یافت. وطن در این آثار غالباً موجودی دور و ازدست‌رفته بود.

نسل‌های بعدی موسیقی ایران را با جَز، راک، موسیقی الکترونیک، کلاسیک غربی و هیپ‌هاپ درآمیختند. پرسش قدیمی دوباره بازگشت: تا چه اندازه می‌توان موسیقی ایرانی را تغییر داد و همچنان ایرانی ماند؟ تجربه مهاجرت نشان داد که ایرانی بودنِ یک اثر فقط به سازبندی یا استفاده مستقیم از ردیف وابسته نیست. گاه زبان، نوع ملودی، تجربۀ غربت یا رابطه با شعر، کیفیتی ایرانی به اثر می‌بخشد.

رپ پارسی برای بخشی از نسل جوان به رسانه‌ای مستقیم برای بیان زندگی شهری، فشار اجتماعی، مهاجرت، فقر و اعتراض بدل شد. همان‌گونه که تصنیف در عصر مشروطه زبان تازۀ سیاست را وارد موسیقی کرد، رپ نیز در دوره‌ای دیگر صدای گروه‌هایی شد که احساس می‌کردند شنیده نمی‌شوند. شباهت این دو در ساختار موسیقی نیست؛ در کارکرد اجتماعی آن‌هاست.

موسیقی زنان نیز پس از ۵۷ معنایی دوچندان یافت. ممنوعیت تک‌خوانی زنان، صدای زن را از موضوعی صرفاً هنری به مسئله‌ای اجتماعی تبدیل کرد. زنی که می‌خواند، تنها قطعه‌ای اجرا نمی‌کند؛ حق حضور و شنیده شدن خود را نیز مطالبه می‌کند. بسیاری از خوانندگان زن ناچار شدند در خارج از کشور فعالیت کنند و در داخل نیز زنان از راه آموزش، نوازندگی و اجرا برای مخاطبان زن به انتقال دانش ادامه دادند.

از همین رو، نقش موسیقی در حفظ ایران فرهنگی پس از ۵۷ بیش از هر دوره دیگری آشکار شد. میلیون‌ها ایرانی بیرون از مرزها زندگی می‌کردند و بسیاری در داخل نیز با روایت رسمی از فرهنگ خود فاصله داشتند. ایران در شبکه‌ای از خاطره‌ها، زبان‌ها، خانواده‌ها و نغمه‌ها ادامه یافت.

موسیقی نشان داد که ایران فرهنگی از دولت سیاسی پایدارتر است. حکومت‌ها می‌توانند برنامه رسمی، نام‌ها و نمادها را تغییر دهند، اما نمی‌توانند به آسانی رشته عاطفی مردم با یک ملودی یا صدا را قطع کنند. موسیقی در جایی ادامه می‌یابد که قدرت دسترسی کامل ندارد: در حافظه.

**آینده موسیقی و ایران‌گرایی**

آینده موسیقی ایران را نمی‌توان تنها در تکرار گذشته جست. میراث زمانی زنده می‌ماند که با تجربه انسان امروز وارد گفت‌وگو شود. موسیقی‌ای که تنها گذشته را تکرار کند، از زندگی فاصله می‌گیرد؛ همان‌گونه که نوگرایی بی‌اعتنا به حافظه، ممکن است به اثری بی‌ریشه و زودگذر تبدیل شود. مسئله آینده ایران، انتخاب میان سنت و نوآوری نیست؛ یافتن نسبتی زنده میان آن‌هاست.

هر تعریفی از ایران که تنها یک زبان، یک قوم، یک منطقه یا یک شیوه موسیقایی را معیار قرار دهد، بخش بزرگی از جامعه را بیرون می‌گذارد. ایران تاریخی و امروز هر دو چندصدا هستند. آینده آن نیز زمانی ساخته می‌شود که این صداها امکان حضور و گفت‌وگو داشته باشند.

در عین حال، سنت را نباید شیئی دست‌نخورده و مقدس تصور کرد. هیچ‌یک از سنت‌های ایران در طول تاریخ ثابت نمانده‌اند. سازها، شیوه‌ها و نغمه‌ها تغییر کرده‌اند. آنچه امروز سنت می‌نامیم، خود نتیجه قرن‌ها دگرگونی است. اصالت را نباید با بی‌حرکتی یکی دانست. اصالت می‌تواند شناخت عمیق ریشه‌ها و آفرینش آگاهانه از درون آن‌ها باشد.

آزادی، شرط دیگری برای آینده موسیقی ایران است. هنرمند باید بتواند موضوع، شعر، ساز و همکار خود را انتخاب کند. آزادی آواز زنان، آزادی زبان‌ها و امکان تجربه، بخشی از تداوم فرهنگی‌اند. فرهنگی که صداهایش را محدود کند، حافظه خود را ناقص می‌کند.

ایران‌گرایی آینده نباید به مالکیت انحصاری بر ایران تبدیل شود. هیچ قوم، زبان، طبقه یا جریان سیاسی به تنهایی صاحب این فرهنگ نیست. ایران میراث مشترک همه کسانی است که در ساختن زبان، موسیقی، دانش، هنر و زندگی آن سهم داشته‌اند؛ چه در داخل مرزهای کنونی زندگی کنند و چه در مهاجرت.

**ایران دوباره به صدا درمی‌آید**

پاسخ این پرسش را نمی‌توان در یک ساز، یک دستگاه، یک زبان یا یک دوره تاریخی خلاصه کرد. ایران در موسیقی خود مجموعه‌ای از حافظه‌ها، زبان‌ها و تجربه‌های درهم‌تنیده است. در ردیف و نام گوشه‌ها، در آواز اقوام، در تصنیف‌های مشروطه، در کوشش وزیری و خالقی، در برنامه «گل‌ها»، در ترانه‌های مهاجرت، در صدای زنان و در موسیقی نسل‌های تازه، هر بار صورتی دیگر از این سرزمین شنیده می‌شود.

ایران را تنها در مرزهای جغرافیایی، کتاب‌های تاریخ یا نهادهای سیاسی نمی‌توان جست. ایران در خاطر انسان‌ها‌، در زبان پارسی و زبان‌های دیگر این سرزمین، در نام گوشه‌های ردیف، در آوازهای اقوام، در نغمه‌های مهاجران و در صداهایی زندگی می‌کند که هنوز برای عشق، آزادی و آینده خوانده می‌شوند.

شاید به همین دلیل باشد که هر بار موسیقی ایران شنیده می‌شود، تنها قطعه‌ای اجرا نمی‌شود. بخشی از تاریخ، جغرافیا و حافظه این سرزمین دوباره به صدا درمی‌آید و هر بار که این صدا از نسلی به نسل دیگر می‌رسد، بخشی از ایران دوباره زنده می‌شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر