روایتهای پیروزی و واقعیتهای پنهان
مریم سطوت زیتون
پس از اعلام آتشبس، صدای «پیروز شدیم» از هر سو بلند شد.
در ابتدا تصورم این بود که این صداها بیشتر برای مصرف داخلی است؛ برای تقویت روحیه هواداران و تثبیت موقعیت سیاسی هر طرف. گمان میکردم این موج، مانند بسیاری از هیجانات پس از جنگ، بهزودی فروکش خواهد کرد. اما چنین نشد. روایتها نهتنها خاموش نشدند، بلکه در گفتارها و تحلیلها جا باز کردند و بهتدریج به مبنای تفسیر واقعیت تبدیل شدند.>>>>>>
اما آیا ادعاهای پیروزی، لزوماً دروغاند؟
نه الزاماً.
هر طرف، از زاویه دید خود، دلایلی برای پیروز دانستن خویش دارد.
نتانیاهو از موفقیت عملیات نظامی سخن میگوید: ضربه به زیرساختهای نظامی، حذف فرماندهان کلیدی، کاهش تهدیدهای امنیتی و نمایش برتری اطلاعاتی و تکنولوژیک. «نشان دادیم که میتوانیم هر زمان و هرجا ضربه بزنیم؛ این یعنی ایجاد ترس در طرف مقابل. این یک «دستاورد» بزرگ است». در این چارچوب، نمایش توان نظامی و تکیه بر حمایتگری چون آمریکا، بخشی از روایت پیروزی را میسازد.
ترامپ نیز روایت خود را دارد: از تضعیف ساختار تصمیمگیری در ایران، زدن سرِ مار، وادار کردن ایران به عقبنشینی تا تمایل به مذاکره یا تغییر رفتار منطقهای ایران. در این نگاه، حتی اگر جنگ بهطور مستقیم به پیروزی کلاسیک ختم نشود، تغییر یا تحمیل «قواعد بازی» و بازتعریف موقعیتها، خود نوعی پیروزی محسوب میشود. نمونه آن را میتوان در بسیاری از مداخلات گذشته آمریکا دید که هدف اصلی، تغییر توازن قدرت بوده نه صرفاً پایان یک جنگ. «آمریکا، قدرت برتر جهان».
جمهوری اسلامی نیز خود را پیروز میداند: «ما ماندیم یعنی پیروز شدیم». اینکه در برابر فشار نظامی دو قدرت بزرگ ایستادیم، ساختار حاکمیت فرو نریخته و کشور تجزیه نشد. در این روایت، حتی ادامه بقا، بهعنوان نشانهای از پیروزی تعریف میشود. برای مثال، وقتی یک نظام سیاسی پس از یک بحران نظامی همچنان پابرجاست، این خود بهعنوان «مقاومت موفق» معرفی میشود.
اگر این روایتها را کنار هم بگذاریم، هر کدام فهرستی از «دستاوردها» ارائه میدهند.
هر کدام دوربین خود را بر بخشی از واقعیت متمرکز کرده و همان را برجسته میکنند.
تا اینجا شاید مسئلهای نباشد. هر قدرتی میتواند روایت خود را بزرگ کند و به آن ببالد.
اما مشکل از جایی آغاز میشود که این روایتهای یکسویه، به مبنای تصمیمگیریهای آینده تبدیل میشوند.
نگرانی اصلی، نه از ادعای پیروزی، بلکه از پیامدهای این نوع نگاه است.
وقتی رهبران سیاسی، هزینههای جنگ را نادیده میگیرند یا آن را «لازم» جلوه میدهند، تصویر ناقصی از واقعیت ساخته میشود. برای مثال:
وقتی کشتهشدن غیرنظامیان بهعنوان «هزینه اجتنابناپذیر» توجیه میشود،
وقتی میلیاردها دلار هزینه نظامی، «حفظ اقتدار» نام میگیرد،
یا وقتی تخریب شهرها، بهعنوان «بهای مقاومت» معرفی میشود،
در همه این موارد، بخشی از حقیقت حذف میشود.
در ایران نیز همین الگو دیده میشود: تأکید بر برد موشکها، توان نظامی و «قهرمانی» نیروها، بدون آنکه به هزینههای انسانی و اقتصادی پرداخته شود. متأسفانه این نگاه، فقط به حکومت محدود نیست؛ در میان برخی جریانهای اپوزیسیون نیز نوعی یکسویهنگری دیده میشود.
آنچه در این روایتها کمتر دیده میشود، ضربههای جنگ و درست هزینههای سنگین سیاست جنگی است.
خانوادهای که نانآور خود را در جنگ از دست داده و حالا با فقر دستوپنجه نرم میکند،
کودکی که مدرسهاش تخریب شده و آیندهاش نامعلوم است،
کارگری که با تعطیلی کارخانه، شغلش را از دست داده،
شهری که زیرساختهایش ویران شده و سالها زمان برای بازسازی نیاز دارد،
مردمی که پیش از جنگ هم زیر فشار تورم بودند و اکنون شرایطشان سختتر شده است،
اینها زندگیهای واقعیاند که در روایتهای پیروزی جایی ندارند.
در فضای جنگی، نقد بهراحتی بهعنوان «ضدیت با میهن» تعبیر میشود.
در نتیجه، تنها صدایی که باقی میماند، صدای پیروزی و وطنپرستی است. اما پرسش اساسی این است: چه کسی قرار است این ویرانیها را جبران کند؟
در حالی که برخی کشورها با منابع مالی گسترده و حمایت بینالمللی میتوانند بهسرعت بازسازی شوند، ایران با محدودیتهای جدی روبهروست: اقتصاد آسیبدیده، تحریمها و اولویتیافتن هزینههای نظامی…
نتیجه چه خواهد بود؟ ادامه فشار اقتصادی بر مردم، کاهش کیفیت زندگی و تداوم فضای ناامن و پرتنش. وقتی یک نظام سیاسی، سیاستهای خود را فقط در قالب «پیروزی» تعریف کند، بدون دیدن خطاها، همان مسیر قدیمی را ادامه خواهد داد. این یعنی: افزایش بودجه نظامی بهعنوان یک ضرورت، محدود شدن فضای نقد و باقی ماندن جامعه در وضعیت «آمادگی دائمی برای بحران».
امروز بیش از هر زمان دیگری، لازم است که در کنار هر روایت پیروزی، از هزینهها، خطاها و پیامدهای سیاستهای غلط نیز سخن گفته شود.
زیرا بدون دیدن این بخش از واقعیت، گذشته تکرار خواهد شد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر