اشک برای جوانان ایران؛ نسلی که آرزوهایش را از او گرفتند،
س. روزبه
شب وقتی پیام یک جوان را در تلویزیون دیدم، اشک در چشمانم حلقه بست.
میگفت ما روزی آرزوی خودرو داشتیم، آرزوی موتور داشتیم، آرزوی خانه داشتیم، آرزوی ازدواج و ساختن زندگی داشتیم. اما امروز به جایی رسیدهایم که دیگر از همه آن آرزوها گذشتهایم و تنها خواستهمان این است که بتوانیم با جهان آزاد ارتباط داشته باشیم و اینترنت داشته باشیم.>>>>>>>
همین چند جمله کوتاه، شاید از صدها گزارش و تحلیل رساتر بود.
چون در آن چند جمله، تمام فروپاشی یک نسل را میشد دید.
نسلی که نباید آرزوهایش اینگونه کوچک میشد.
نسلی که باید در اوج شور، امید، عشق، کار و ساختن آینده میبود، اما چنان زیر فشار خرد شده که دیگر نه از رفاه، نه از پیشرفت، و نه حتی از یک زندگی معمولی سخن میگوید. حالا آرزوهایش به ابتداییترین چیزها رسیده است: چند ساعت ارتباط، اندکی آرامش، و راهی برای نفس کشیدن در جهان آزاد.
این فقط روایت فقر نیست.
فقط قصه بیکاری و گرانی نیست.
فقط شرح دشواری ازدواج و اجاره خانه نیست.
این روایت شکستن روح و روان یک نسل است.
سالها فشار اقتصادی، بیثباتی، تورم، بیآیندگی، و از آن سو سرکوب، ناامنی، تحقیر، تبعیض و قطع ارتباط، دست به دست هم دادهاند تا جوان ایرانی را به مرزی برسانند که دیگر آرزو کردن هم برایش دشوار شده است. درد فقط این نیست که او به خانه و شغل و ثبات مالی نرسیده؛ درد این است که کمکم باور کرده شاید هرگز نرسد. این همان جایی است که بحران از اقتصاد عبور میکند و وارد روان انسان میشود.
جوانی که هر روز با خبرهای بد، فشار مالی، ترس از فردا و بنبست روبهروست، آرامآرام دچار اضطراب مزمن میشود. دیگر ذهنش آرام نمیگیرد. حتی وقتی ساکت نشسته، درونش در حال دویدن است. به فردا فکر میکند، به اجاره، به کار، به بیپولی، به نگاه خانواده، به مقایسه با دیگران، به اینکه چرا زندگی او باید اینگونه باشد. حاصل این فشار، فقط ناراحتی نیست؛ حاصلش بیخوابی است، فرسودگی عصبی است، از دست رفتن تمرکز است، و خستگیای است که فقط جسم را نمیشکند، بلکه جان را میفرساید.
بعد نوبت به احساس بیارزشی میرسد.
وقتی جوانی درس میخواند، تلاش میکند، مهارت میآموزد، اما در برابرش یا کاری نیست یا اگر هست آنقدر بیارزش و تحقیرآمیز است که او را از درون میشکند، کمکم حس میکند میان زحمت و نتیجه رابطهای وجود ندارد. اینجا دیگر فقط با یک مشکل شغلی روبهرو نیستیم. اینجا یک انسان دارد احساس مفید بودن، احساس کرامت، و احساس هویت خود را از دست میدهد.
از دل همین وضع، درماندگی زاده میشود.
یعنی انسان کمکم به این نتیجه میرسد که هرچه بدود، به جایی نمیرسد.
این خطرناکترین ضربهای است که میتوان به یک نسل زد.
نسلی که باید جهان را تغییر دهد، به جایی میرسد که فقط میخواهد روز را شب کند و شب را به صبح برساند.
از ساختن زندگی، به دوام آوردن سقوط میکند.
این فشار روانی فقط در درون فرد نمیماند.
به رابطههای عاطفی و خانوادگی هم سرایت میکند.
جوانی که خودش زیر فشار خرد شده، چگونه میتواند با آرامش وارد رابطه شود، عشق را نگه دارد، یا به ازدواج و آینده مشترک فکر کند؟ بسیاری از رابطهها پیش از آنکه شکوفا شوند، زیر بار ناامنی و ترس از فردا خفه میشوند. عشق در خلأ رشد نمیکند. برای رشد، به حداقلی از ثبات و اطمینان نیاز دارد. وقتی فردا تیره است، رابطه هم میلرزد.
در کنار اینها، تحقیر اجتماعی نیز زخمی عمیق بر روان جوانان میزند.
وقتی جوان معمولی میبیند که او برای ابتداییترین خواستهها باید دستوپا بزند، اما گروهی دیگر به خاطر نزدیکی به قدرت، به رانت، امنیت، پول، ارتباط و امکان دسترسی دارند، فقط حسرت نمیخورد؛ تحقیر میشود. و تحقیر، بسیار ویرانگرتر از فقر است. فقر شاید سفره را کوچک کند، اما تحقیر روح را میشکند.
اینجاست که موضوع اینترنت و ارتباط با جهان آزاد، معنای واقعی خود را پیدا میکند.
برای نسل امروز، اینترنت فقط یک وسیله سرگرمی نیست.
راه تنفس است.
راه دیدن است.
راه یاد گرفتن است.
راه دوست داشتن است.
راه کار کردن است.
راه این است که جوان حس کند هنوز پشت این دیوارهای بسته، جهانی هست که میتوان با آن حرف زد.
حالا تصور کن همین راه هم بسته شود.
جوانی که در خانه مانده، زیر فشار، زیر ترس، زیر خبرهای بد، و شاید حتی زیر صدای انفجار و ناامنی، دستش را به سوی گوشیاش میبرد تا اندکی از این خفگی فاصله بگیرد، اما میبیند آن راه هم بسته است. این فقط یک اختلال فنی نیست. این نوعی حبس روانی است. نوعی خفه کردن آرام یک نسل است.
و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد که این نسل هنوز همهچیز را میفهمد.
میفهمد چه چیزهایی از او گرفته شده است.
میفهمد که حقش فقط زنده ماندن نبود، حقش زندگی کردن بود.
حقش دوست داشتن بود.
حقش سفر بود.
حقش امنیت بود.
حقش خانه بود.
حقش ساختن آینده بود.
اما حالا به جایی رسیده که داشتن چند ساعت اینترنت آزاد هم برایش به آرزو تبدیل شده است.
تا کی؟
تا کی باید جوان ایرانی تاوان بیکفایتی، سرکوب، فساد و دشمنی یک حکومت با زندگی را بدهد؟
تا کی باید شور جوانی در ترس، خستگی، بیخوابی و بیافقی دفن شود؟
تا کی باید پدر و مادرها اشک بریزند و ببینند فرزندانشان نه در مسیر شکوفایی، که در مسیر فرسایش و خاموشی پیش میروند؟
آنچه امروز بر جوانان ایران میگذرد، فقط یک بحران اقتصادی یا سیاسی نیست.
این زخمی عمیق بر روان یک ملت است.
وقتی آرزوهای یک نسل کوچک میشود، فقط خواستههای فردی کوچک نشده است؛ یعنی افق یک کشور آسیب دیده است.
کشوری که جوانش امید نداشته باشد، فردا را هم از دست میدهد.
جمهوری اسلامی فقط جیب جوانان را خالی نکرده است.
روان آنان را فرسوده، رابطههایشان را زخمی، و حق طبیعی امید داشتن را هم محدود کرده است.
اینکه جوانی در ایران امروز به جای خانه و کار و عشق، فقط آرزوی ارتباط با جهان آزاد را داشته باشد، نشانه قناعت نیست؛ نشانه سقوط است.
و شاید همین جمله، خلاصه تمام این سالها باشد:
از جوانان ما، نه فقط آسایش، که حتی حق رؤیا دیدن را هم گرفتند.
ولی همیشه باید امید داشت، همیشه در تاریکی نوری میتابد و روزهای خوب خواهد آمد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر