حمله به گلشیفته فراهانی با کدام نگاه و با کدام زبان؟
آنچه این روزها در بخشی از فضای سیاسی فارسیزبان دیده میشود، صرفاً اختلافی سیاسی نیست؛ نشانهای است از بحرانی ژرفتر در فرهنگ سیاسی ما. ما هنوز در نقد کردن، بیآنکه به تحقیر بلغزیم، ناتوانیم؛ در مخالفت ورزیدن، بیآنکه به حذف دیگری بیندیشیم، درماندهایم؛ و در مواجهه با اختلاف، بهجای پرهیز از لمپنیسم، چهبسا خود به دام آن میافتیم. با اینهمه، در پروندهسازی اخلاقی، هیجانسازی تودهپسند و داوریهای شتابزده، سخت پربار و پرکاریم. >>>>>>>
حمله به گلشیفته فراهانی، فارغ از آنکه از کدام اردوگاه سیاسی برمیخیزد، در بنیان خود یک مسئلهی روشن و نگرانکننده را آشکار میکند: تقلیل زن به بدن، به نسبت خانوادگی، و به موضوعی برای داوری اخلاقی عمومی. این همان منطقی است که هر ساختار مردسالار، با هر نام و هر پوشش ایدئولوژیک، آن را بازتولید میکند. زنی که بهجای آنکه بهمثابه انسانی مستقل، با انتخابها، هنر، مواضع و مسئولیتهای فردی خود دیده شود، از دریچهی «پدر»، «پوشش»، «خانواده» یا مفهوم فرسودهی «ناموس» تعریف میشود، قربانی همان سازوکار کهنهای است که آزادی زن را همواره مشروط به رضایت ساختار مردانه میخواهد.
اما دفاع از این اصل نباید ما را به دام خطایی دیگر بیندازد: یکسانسازی همهی جریانهای سیاسی مخالف. اگر بخشی از راست ایرانی امروز به بازتولید ادبیات اقتدارگرایانه، شخصیتپرستی، تطهیر استبداد تاریخی یا حمله به زنان متوسل میشود، از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که هر جریان عدالتخواه یا چپگرا را باید با الگوهای اقتدارطلب قرن گذشته یکی دانست. چپ معاصر، دستکم در بخشهای دموکراتیک و نوین خود، نه در حسرت کرهی شمالی ایستاده است و نه در نوستالژی استالین؛ بلکه از تجربههای تلخ اقتدارگرایی تاریخی آموخته و خود، منتقد همان سنتهای شکستخورده است. بنابراین نقد ما باید متوجه رفتارها، گفتارها و گرایشهای واقعی امروز باشد، نه شبحهایی تاریخی که برای تسویهحساب سیاسی احضار میشوند.
مسئلهی اصلی آنجاست که بخشی از اپوزیسیون، بهجای ساختن افقی مبتنی بر آزادی، عدالت، برابری و کرامت انسانی، همچنان در منطق حذف، تسخیر نمادین فضا و تخریب شخصیت مخالفان نفس میکشد. در چنین فضایی، انسانها نه بهعنوان سوژههایی صاحب حق، بلکه به ابزارهایی برای جدال سیاسی فروکاسته میشوند؛ قربانیان بر اساس تعلق جناحی دیده یا نادیده گرفته میشوند؛ و زنان، همچنان نخستین میدان نمایش این خشونت فرهنگی باقی میمانند.
دفاع از گلشیفته، دفاع از یک چهرهی هنری بهعنوان یک «استثنا» نیست؛ دفاع از اصلی انسانی و بنیادین است: هیچ زنی ملک خانوادگی، ملی، سیاسی یا ایدئولوژیک هیچکس نیست. همانگونه که مخالفت با اجبار حکومتی تنها بخشی از مبارزه برای آزادی زن است، مقابله با فرهنگ اجتماعیِ کنترل بدن زن نیز بخش جداییناپذیر همان مبارزه است.
در عین حال، هیچکس فراتر از نقد نیست؛ نه هنرمند، نه فعال سیاسی، نه خانوادهها و نه جریانهای فکری. اما نقد، زمانی اعتبار دارد که بر استدلال، تحلیل و مسئولیت اخلاقی تکیه کند؛ نه بر تحقیر جنسی، فحاشی، تحریک غرایز جمعی یا انتقامجویی فرهنگی. نقدی که زن را از جایگاه فردی مستقل به میدان عقدهگشایی سیاسی و اخلاقی فرو میکاهد، دیگر نقد نیست؛ ادامهی همان خشونتی است که مدعیان آزادی باید نخست از خود دور کنند.
جامعهای که خواهان دگرگونی واقعی است، نمیتواند با ابزارهای فرهنگ استبدادی، آزادی بسازد. نمیتوان با ذهنیت پلیسی، دموکراسی خواست؛ با حذف و تحقیر، عدالت طلب کرد؛ یا با بازتولید مردسالاری، مدعی رهایی شد. آزادی با زبان سرکوب ساخته نمیشود، همانطور که کرامت انسانی از دل تحقیر دیگری بیرون نمیآید.
اگر قرار است صدایی متفاوت شکل بگیرد، آن صدا باید بر اصولی روشن بایستد: مخالفت با جنگ، سرکوب، فاشیسم، زنستیزی و هر شکل از سلطهگری؛ و دفاع از این حقیقت ساده اما بنیادین که آزادی، اگر برای همه نباشد، دیگر آزادی نیست؛ تنها امتیازی است برای گروهی، در برابر حذف دیگران.
اخبار روز نشریه چپ

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر